تبليغاتX
•°•(¯`·.دو راهی.·´¯)•°•
...(آن گاه که تقدیر واقع نگردید از تدبیر نیز کاری ساخته نیست)...

من دلم مي خواهد

 
 
 
خانه اي داشته باشم پر دوست
 
 
 
کنج هر ديوارش
 
 
 
دوستهايم بنشينند آرام
 
 
 
گل بگو گل بشنو
 
 
 
هرکسي مي خواهد
 
 
 
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
 
 
 
يک سبد بوي گل سرخ
 
 
 
به من هديه کند
 
 
 
شرط وارد گشتن
 
 
 
شست و شوي دلهاست
 
 
 
شرط آن داشتن
 
 
يک دل بي رنگ و رياست
 
بر درش برگ گلي مي کوبم  
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
 
"خانه دوست کجاست؟ "
+    به قلم مموش | 

قلب زیبا

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند . مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود. اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيار‌هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي‌نگريستند. و با خود فكر مي‌كردند اين پير مرد چطور ادعا مي‌كند كه قلب زيبا تري دارد . مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي مي‌كني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي‌كنم. مي‌داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من محبتم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي‌ها از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيار‌هاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا مي‌بيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد . پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي‌خود را جاي زخم مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود / انوشیروان دادگر زمستان86
+    به قلم مموش | 

دستانم بوی گل میداد , 
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند .
اما هیچ کس فکر نکرد
که شاید یک گل کاشته باشم.
(چگوارا)

+    به قلم مموش | 

دخترک خندید

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش میخواست

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به غیظی کرد !

این وسط من بودم 

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم

بین دستان پر از دلهره یک عاشق

و لب دندان تشنه کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود ...

دخترک رفت ولی زیر لب این را میگفت

"او یقینا پی معشوق خودش می آید"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود :

"مطمئنا که پشیمان شده بر میگردد"!

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام!

جسم من تجزیه شد ساده و ذراتم !

همه اندیشه کنان در این پندارند :

این جدائی بخدا رابطه با سیب نداشت ...

+    به قلم مموش | 

من به تو خندیدم

چون کخ می دانستم

تو به چه دلهره باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی توتند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود پاسخ عشق ترا خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک

لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت : برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد

گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه میشد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...

+    به قلم مموش | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...

+    به قلم مموش | 
 
چقدر سخت است نوشتن برای تو ...
در روزگاری که بس غریبانه غریب است
و پر از تشویش ...
چقدر سخت است وقتی سایه قصابان
با ساتوری خون آلود بالای اندیشه ات
...
سنگینی می کند و تو
دلتنگ می شوی برای آن شور و خنده هایش ...
برای آن همه صفا و صمیمیت اش ...
و صراحت اش ...
دلیل شکار پرنده ای که پرواز را به خاطر دارد چیست ؟!!
وقتی پرواز جرم می شود ...
قفس جبریست برای همه ی ما
و به جای اینکه پرسش کنیم
همیشه تقاضای آزادی داریم ؟!
گویی ما هم ناخواسته
شریک این بازی سیاه شده ایم ...
باورکنید دلتنگم و نگران
که آن نگاه عصیان پگاه
هیچگاه عادت به قفس نداشت ...
شاید قرین نامش آمد
تا پگاهی باشد بر سیاهی شب های ما ...
او نمی دانست که به کشتن چراغ آمده اند ...
نمی دانم در این تاریکی
چگونه می توان ایستاد
و فردا را به نظاره نشست ...
فقط هر شب که می گذرد
غریب تر و دلتنگ تر می شویم
برای مهناز محمدی ها ...
برای پگاه آهنگرانی ها ...
و تنها چیزی که ما را
بر پاهایمان نگه می دارد
ته مانده امیدی است که بر جان داریم
و امید داریم به آزادی ...
به آزادی هر پرنده ای که پرواز را دوست دارد
و به خاطر دارد ...
این آسمان را از او نگیرید ...
با شما هستم ای ، دیو های زمانه ...
+    به قلم مموش | 
 
لمسِ تن تو ، شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد

داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
...

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ، حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی
+    به قلم مموش | 
 
من خورشيدم
آن آتش فزون
با شعله اي چو خون
بالاتر از جنون
مي سوزم از درون
...
مي نازم از برون
بي سحر و بي فسون
تا هر زمان تو را
بياموزم
سبز شدن
سبز ماندن
گفتي شمع سوخت
تا به جمعي روشني بخشد
تو !
مرا قياس مي كني با شمع
من خورشيدم
درونم عجب آتشي است
كه تا فرسنگها زبانه مي كشد
آتش عشق
نثار تو .
و حتي در شب هم
از آ ن سوي زمين
گرميم را به تو نثار مي كنم
آن زمان هم من
مي سوزم
آيا ميداني ؟ مي بيني
شايد نه !
چشمهايت را بسته اي
در خواب نازي
شايد …
در فكر ماه .
او را ستايش مي كني؟
درونش را ببين .
من خورشيدم
من .
آن آتش فزون
با شعله اي چو خون
بالاتر از جنون
مي سوزم از درون
مي نازم از برون
بي سحر و بي فسون
در آسمان كنون ،
باور كن مرا

باور كن مرا
+    به قلم مموش | 
 
ذهن من لکه ای از جوهر احساس تو بود

وقتی تو دفتر عشق رنگ خدا رو

حرمت قلب سفید آدما رو
...

طرح سجادۀ زیبای زمین و

نفس بلند آسمونیها رو

داشتی نقاشی می کردی

قلب من لکه ای از جوهر احساس تو بود

وقتی زیبایی چشمان قشنگت

توی حوض آبی قلب من افتاد

نفست گرمی دستای پر از بی کسی هام بود .

وقتی احساس ستاره

روی دفترچۀ نقاشی احساس تو می ریخت

ناز انگشتای زیبات

نازنین ترین نیاز

شب یلدای صدام بود .

وقتی بوی تن بارون

روی گونه های نازت

تن غنچه رو می لرزوند

خنده رو لب های زیبات

بهترین پشت و پنام بود .

وقتی لب های قشنگت ، غزل دعا رو می خوند

بوی عطر نفسات

زنده ترین رایحۀ بوی خدا بود .
+    به قلم مموش | 
 
لعنت به مستراحی که برچسب قرمز و آبی شیرش برعکس خورده باشد …

لعنت به مستراحی که سوسک ها بدون اطلاع و هماهنگی سرشان را از چاه بیرون بیاورند
...
لعنت به مستراحی که مرکز کانونی تحدّب کاسه اش روی صورت آدم باشد
...

لعنت به مستراحی که قبل از نشستن کسی درش را بزند

لعنت به مستراحی که آبش قطع باشد و آفتابه اش خالی

لعنت به مستراحی که صدا را ۵۶ مرتبه اکو کند…که یه ساعت مجبور شی بعدش توضیحبدی بابا به خدا عمق فاجعه این قدر نبود

لعنت به مستراحی که شیلنگش از هفت جا سوراخ شده باشد

لعنت به مستراحی که سر شیلنگش همیشه توی چاهش افتاده باشد

لعنت به مستراحی که فاصله کاسه اش از دیوار پشتی فقط یک سانت باشد… هر دفعه که میای بشینی با کله میری سمت در ورودی

لعنت به مستراحی که فشار شیر آبش مثل شیر سماور است
+    به قلم مموش | 
 
وقتی این شعر را می خوانی
یادت بیاید
کسی دور از تو ...
دارد با خودش کلنجار می رود
تا خواب را از تو نپراند ...
...
دنیای من از تو محروم است
دنیایی که گاه و بی گاهش را
گرفته است از تو
دنیای مترسک زده ام کاه گرفته است
و تو سوزن شده ای
میان چشم های ضعیفم
که باید برای نخ دادن به تو
به چشم های دیگری اعتماد کنم
دلم می خواهد پیراهن سفیدم را بپوشم
که به خنده های تو بیایم
و صورتم آنقدر در گیر تو باشد
که جای راه
از بیراهه سر دربیاورم
دلم می خواهد
جا در جا در تخته ی تو
شش و بش بیاورم
تو در خانه خالی من بنشینی
و من در جفت خال چشم های تو
از تاس ها و التماس ها بیفتم
دلم را ...
ولش کن
بیا در همین خانه
در همین خانه
که آنقدر صمیمانه است
که مشروبش را روی زمین سرو می کنند
بی حرف و بی ورق
بی تخته و بی تختخواب بیا
می خواهم تو
با پریای شاملو برقصی و من
با فروغ از تو بگویم
آنقدر که در شعر
از من ، جز تو نماند ...
از آسمان چه پنهان
که صورت تو
مستعد ِ تمام ابرهاییست که از بلوغ ِ باران
به صورت ِ من پناه آورده اند
تا گریه ام بی دلیل نباشد
اصلا باز هم ولش کن ...
بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد :
سیگار های شبانه ...
حرف های اتفاقی ...
چتری که جز برای دو نفر باز نمی شود ...
آنقدر بارانی ات به تنت می آید که باور کن
باران برای تو با سر می آید ...
بیا قدم بزنیم ...
سیگار از من
باران از تو ...
+    به قلم مموش | 

 

باید مخت رو بزنم، شاید هنوزم دیر نیست
من ساده مخ بودم ولی، مخ تو بی تقصیر نیست

با اینکه مخلص توام،بازم منو پس میزنی
باید مختو بزنم،تو با مختم دشمنی
...

کی با یه تیکه مثل من
میتونه مختو بزنه
اون لحظه های آخر از ،نه گفتن پشیمونت کنه

مخ میزنم تو این شهر سرد، این کوچه های بی عبور
جوری مخت رو میزنم، حس نکنی از راه دور

آخر یه روز این مخ زدن، یه کاری دست من میده
هر کی که چندتا چندتا مخ زده، آخر یه جورایی ریده

باید تو رو مخ بزنم، هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت، حتی برای ....بشی
پیدات کنم ، حتی اگر ضایم کنی
محکم بگیرم تنتو، خودتم یه حالی بکنی

باید مخت رو بزنم، شاید هنوزم دیر نیست
من ساده مخ بودم ولی، مخ تو بی تقصیر نیست
-----------------------------------------------------
ترانه سرا: مخسرا
خواننده : شادمخ
کارگردان: کوجی مخزاده
+    به قلم مموش | 

 

الهی! به مردان در خانه ات!

به آن زن ذلیلان فرزانه ات!

به آنانکه با امر روحی فداک!
...

نِشینند وسبزی نمایند پاک!

به آنانکه از بیخ وبن زی ذیند!

شب وروز با امر زن می زیند!

به آنانکه مرعوب مادر زنند!

ز اخلاق نیکویَش دم می زنند!

به آن شیر مردان با پیشبَند!

که در ظرف شستن به تاب وتبند!

به آنانکه در بچّه داری تکند!

یَلانِ عوض کردنِ پوشکند!

به آنانکه بی امر و اِذن عیال

نیارند در از جیبشان یک ریال!

به آنانکه با ذوق وشوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام (!)

به آنانکه دارند با افتخار

نشان ایزو زی ذی نه هزار!!!

به آنانکه دامن رفو می کنند!

ز بعد رفویش اُتو می کنند!

به آنانکه درگیر سوزن نخند!

گرفتار پخت و پز مطبخند!

به آن قرمه سبزی پزان قَدر!

به آن مادران به ظاهر پدر (!)

الهی! به آه دل زن ذلیل!

به آن اشک چشمان ممّد سبیل (!)

به تنهایی مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان شد بنفش!

:که مارا بر این عهد کن استوار!

از این زن ذلیلی مکن برکنار!

به زی ذی جماعت نما لطف خاص!

نفرما از این یوغ مارا خلاص!!!

+    به قلم مموش | 
کارمند بانک: می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟

...
مهندس کامپیوتر: من کامپیوترم ویروسی شده می‌تونی ویندوزم رو عوض کنی؟

پزشک عمومی: می‌تونی برای چهارشنبه که بچه‌ام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟

دندونپزشک: بیا این دندون عقل من رو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟

تعمیرکار ماشین: این ماشین من نمی‌دونم چرا هی صدای اضافی می‌ده، می‌تونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!

بازیگر: واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟

مدیر یه جایی: می‌شه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟

موبایل فروش: آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو می‌شه با ان 95 عوض کنی؟!

معلم: این حسن ما یه خورده تو ریاضی‌اش بازیگوشی می‌کنه می‌شه این پنج‌شنبه‌ی قبل از امتحان ریاضی‌اش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!

نماینده مجلس: این شهرام ما خیلی پسر گلیه می‌خواد زن بگیره می‌شه کمک کنید معافی این بچه‌رو بگیریم؟!
کارمند سازمان سنجش: سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟

نویسنده: یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!

معمار: این خونه مون باید کفش سرامیک شه و آشپزخونه‌اش اُپن، فکر می‌کنی چند روزه تموم می‌کنی؟

طلا فروش: الان اوضاع سکه چجوریاس؟

اقتصاد‌دان: بالاخره این بنزین رو می‌خوان چی‌کار کنن؟ یه سوال دیگه: می‌دونی اصلاً‌ درآمد نفتی ایران چقده؟

وکیل: من اگه بخوام حضانت بچه‌ام رو بگیرم چی‌کار باید بکنم؟

روان‌شناس: من الان یه چند وقتیه بچه‌ام شبا جاشو خیس می‌کنه، روزا هم بینبش‌فعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود،‌ خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، می‌خوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی،‌سم هم تهیه کردم!!!!حالا چی‌کار می‌تونی برام بکنی؟

تایپیست: یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم،‌ نظر تو چیه؟
+    به قلم مموش | 
 
برگ اول
نشاني اينترنتي
گنجينه وبگاه
تيتر مطالب
مختصري از وبگاه
اینجا دوراهی است.
آنجا که قدم در یک راه و دل در راه
دیگر می سپاری.
دوراهی یعنی چالش، یعنی انتخابی پر درد.
دوراهی یعنی اشکها و لبخند ها،
امیدها و حسرتها.
دوراهی یعنی زندگی...

نوشته های پیشین
90/09/01 - 90/09/30
90/04/01 - 90/04/31
90/02/01 - 90/02/31
89/11/01 - 89/11/30
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/04/01 - 89/04/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/12/01 - 88/12/29
88/11/01 - 88/11/30
88/09/01 - 88/09/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
آرشیو موضوعی
طنز
عشق
متون
خودمونی
تصویر
شعر
پديد آورندگان
مموش
لیدا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

‎Mohammad Hassan Ganjali‎


free glitter text and family website at FamilyLobby.com